سلام

بازم من اومدم این دفعه بعد از فکر کنم ۴ ماهی می شه٬ دقیقا نمی دونم!

عید نوروز اومد و رفت اما من اصلا نیومدم و تبریک نگفتم. گویا این بلاگ به سمت کپک زدن پیش می رفت که دیشب یک ذوق زدگی باعث شد که دوباره بیام و آپ کنم.

عید اومد و رفت٬ اما متفاوت از سال های پیش٬ بدون دید و بازدید٬ و به دور از خانواده٬ اما کنار خانواده ای جدید و با آدم های جدید. کنار پدر و مادری جدید و دلسوز و مهربان٬ که در این دیار غربت نعمت بزرگی هستند. کنار همسری مهربان. خلاصه ما هم رفتیم خونه بخت. اونم اونور دنیا!

همه اینها رو گفتم که بگم از اونجایی که اینجا کار چندانی ندارم و دیشب با خانواده نشسته بودیم و یک مسابقه رو پیگیری می کردیم ( از این مسابقه ها که یک جدول حروف است و باید کلمه مورد نظر رو حدس بزنی) با خودمون گفتیم این دفعه زنگ بزنیم و ما هم یک جوابی بدیم. دو بار زنگ زدیم و وصل نشدیم به استودیو٬ و هر دوبار هم کلمه مورد نظرمون اشتباه بود٬ اما بار سوم پدر شوهرم یک کلمه گفت و ما هم با شک و تردید زنگ زدیم به برنامه و گفتیم خانم کلمه شب کور نمی شه ؟ گفت چرا نمی شه! همه کلی ذوق کردیم که الان کلی برنده شدیم! اما فهمیدیم چون جواب رو آخر مسابقه دادیم اون جایزه اصلی رو نمی بریم.

ولی به این همه خنده و ذوق زدگی می ارزید. خلاصه جاتون خالی!

خوش گذشت.

خب گویا وقت رفتنه.

پس التماس دعای مخصوص دارم.

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در یکشنبه 1388/02/06 و ساعت 4:4 PM |
این روزا خیابونا پر شده از پرچم و چادر و شعر و تسلیت و چایی و خرما و نبات.

و این نشون می ده یک محرم دیگه از راه رسیده. مردم بدجوری شور حسینی دارند و یا حداقل اینطوری نشون می دند. ربطی هم به قیافه شون نداره، پسرای ابرو برداشته و دخترای هفت قلم آرایش کرده همه میان در عزای حسین ع . و این چه چیزی رو نشون می ده؟ توی برف میان وسط خیابون و سینه زنی و عزاداری می کنن.

نمی دونم اینا خوبه یا بده؟ هر چی هست اعتقاده مردمه. و حتماً واسشون یک دنیا ارزش داره. و بهش ایمان دارن. شاید خیلی خیلی خیلی هم اسراف بشه. یک عده آدم شکم گنده باز شکم هاشون گنده تر بشه و اون ضعیفا... درست مثل افطاری های ماه رمضان...

من هنوز هدف از این چایی دادن های تو خیابون رو نفهمیدم!!! یک نوع عزاداریه، درست. اما هدفش چیه که چایی می دن؟ البته قشنگه، نمی دونم...

کاش کمی حسینی بودیم و حسینی بودن رو یاد می گرفتیم...

ایام تسلیت باد



+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/10/17 و ساعت 12:36 PM |
آخر ترم است و من دانشجو!!!

باز آخر ترم شد و یاد درس ها افتادم.

یاد سیل عظیم تحقیقات

یاد تحویل پایان نامه و ارایه گزارش کارورزی که از ترم قبل مونده

یاد حجم زیاد کتب و تکمیل جزوات

یاد استرس و دلشوره و بیدار خوابی های شب های امتحان

دیگه ترم آخره و راحت می شم.

بالاخره می شم لیسانسه مملکت که هیچی بارش نیست!!!

بعد انشالله می شم فوق لیسانسه این مملکت که اگه خدا بخواد به اندازه 2 قرون چیزی بارم باشه!!!

تازه اگه خدا بخواد، اگر هم نخواست که بازم هیچی بارم نیست.

خوشم میاد از اعتماد به نفس خودم که انقدر به خودم روحیه می دم.

اصلا با این اوصاف من دشمن می خوام چی کار!!!

خلاصه محتاجیم به دعای دوستان عزیز

برای سپری شدن این ترم آخری


نمی دونم چی شده که اینطوری شده

البته دونستنش رو که می دونم

اما باید چی کار کرد؟

به قول آقای حورایی که اونم از قول یکی دیگه می گه: سؤالات مخرب نپرسید(چرا)، سؤالات سازنده بپرسید(چگونه، چی کار کنم)

حالا منم از خودم می پرسم چی کار کنم که همه چیز خوب بشه.

می دونید مشکل اینجا نیست که ندونم، می دونم و عمل نمی کنم، و این خیلی بده!!!

گاهی وقتا توانایی عمل کردن به خیلی از کارها رو ندارم.

نمی دونم چرا؟!!! شاید چون فکر می کنم واسه شخصیتم بده!!! چه حرف غریبی!!!

شاید چون از اول یک طوره دیگه بودم و حالا می خوام که طور دیگه باشم و تغییر همیشه سخته، اما ممکن...

می دونم که باید عوض بشم، اما قبول کن که سخته...

نمی دونم، به هر حال خواستن توانستنه

حرف زیاد است و...

شاید با کمی صبر همه چیز درست بشه...

امیدوارم





+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/10/03 و ساعت 11:9 PM |
امشب عکس و فیلمم رو گرفتم

قشنگ شده بود

باشد خاطره ای برای نوادگانمان، تا ما رو ببینن و حال کنن!!!

جات خیلی خالی بود.

کاش با هم می رفتیم...

...............

پی نوشت: این بلاگفا هم که شکلک هاشو برداشته، نمی ذاره آدم راحت ابراز احساسات کنه!!!


+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/10/03 و ساعت 0:18 AM |
حس خوبی ندارم

فکر می کنم اونطوری که می خوام اوضاع پیش نمی ره!

گله دارم اونم از خودم...

خواهر دلم آشوبه

ایراد هم زیاد می گیرم٬ از زمین و زمان

شاید می خوام کمبود چیزی رو جبران کنم

اون چیه؟ نمی دونم! شاید کمبود تنبلیمه!

شاید هم...

به هر حال این کار نباید سر بگیره

امشب دلم گرفت

شاید چون کاری رو که خودم کردم در حقم ادا شد

اونم حتما تقصیر خودمه

در ضمن رفتارم هم خوب نیست

اصلا کلا گله دارم شاکی ام از خودم!

انگار که یک گمشده دارم٬ نمی دونم کجاست و چیه؟

حتما اون گمشده در وجود خودمه و من از دستش دادم

اونم تقصیر...

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!!!

راست می گنا وقتی خودتو دوست نداشته باشی چه جوری می خوای دیگران رو دوست داشته باشی؟

شاید این نقطه عطفی باشه! کسی چه می دونه! هان؟

به قول آقای حورایی: تهوعی باید٬ تحولی شاید

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در پنجشنبه 1387/09/28 و ساعت 11:30 PM |