تبليغاتX
آیا نمیداند که همانا خدا ناظر اوست
خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید
خدا خندید: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند"عجله دارند که بزرگ شوند"بعد دوباره بعد از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست بیاورند.
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خود را فراموش می کنند
و بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
دست های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر
می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم.
اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که انسان هایی هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند
بیاموزند که فقط کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند
بلکه آنها خود را نیز باید ببخشند
من با خضوع گفتم: از شما بخاطر این گفتگو متشکرم
آیا چیز دیگری است که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم


همیشه
+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در جمعه 1385/02/29 و ساعت 10:51 AM |
تو کجایی؟
وقتی بارونی چشمام تو کجایی؟
تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟
وقتی پر پر میزنه این دل زارم
ساکت و خاموش لبهام تو کجایی؟
وقتی بی تو نازنین بی همنشین و
گوشه گیری تک و تنهام تو کجایی؟
وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیس
ی نوازشگرو می خوام تو کجایی؟
چشمای تو ی فانوس همیشه روشن
وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟
وقتی من با هر نفس لحظه به لجظه
تورو عاشقونه می خوام تو کجایی؟
+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در جمعه 1385/02/29 و ساعت 10:50 AM |
دوست تو حاجات برآورده توست.

او کشتزار توست که در آن با مهر بذر می افشانی و با سپاس درو می می کنی.

او سفره تو و اجاق توست.

زیرا با گرسنگی به نزد او می آیی "و برای آرامش و صفا "او را می جویی.

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در پنجشنبه 1385/02/28 و ساعت 10:40 AM |
وقتی که بارون میاد تو منو اندازه تمام قطره های بارونی  که تونستی بگیری دوست داری و من تورو اندازه تمام اون قطره هایی که نتونستم بگیرم دوست دارم.

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در چهارشنبه 1385/02/06 و ساعت 12:33 PM |