تبليغاتX
آیا نمیداند که همانا خدا ناظر اوست
تولدم مبارک...

امروز ۱۹ ساله شدم!         ۲۵/۴/۱۳۸۵

خدایا ی هدیه خوب ازت می خوام"منتظرم...

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در دوشنبه 1385/04/26 و ساعت 1:29 AM |

 

چهار شمع به آرامی می سوختند
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. 
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و
عشق را در وجود خود
حفظ کنیم

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در یکشنبه 1385/04/25 و ساعت 12:15 PM |
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و
 تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه
 مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها
 يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً
 احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا
كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز
  كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك
 ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان 
 بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :
 «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.
 مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من
 از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري
 او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در
  بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده
 شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي
  در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار
 حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد
 اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان
 بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار
  داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن
 دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه
  درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي
  نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود
  كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز
 كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده
 بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در یکشنبه 1385/04/18 و ساعت 12:26 PM |
آی حبیبو بگو برای چی منو نمی خوای
 
ای حیببو چرا سراغ من نمی یای
 
آی حبیبو آی حبیبو

می خام برم تو طاق حبیب بشینم دعا بکنم

دخیل ببندم دلتو بلکه بشه رضا بکنم
 
آی حبیبو آی حبیبو

چطو میشه اگه حبیبودلمنوبه دست بیاری

تنه دلمو که بگم تو منو هیچ دوست نداری

آی حبیبو آی حبیبو
+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در دوشنبه 1385/04/12 و ساعت 7:49 PM |

نامت چه بود؟

- آدم

فرزند؟

- من را نه مادری نه پدر"بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟

- بهشت پاک

اینک محل سکونت؟

- زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی؟

- امانت است

قدت؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا"اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟

- حوای خوب و پاک"قابیل خشمناک"هابیل زیر خاک

روز تولدت؟

- در روز جمعه ای"به گمانم که روز عشق

رنگت؟

- اینک فقط سیاه"ز شرم چنان گناه

چشمت؟

- رنگی به رنگ بارش باران"که ببارد ز آسمان

وزنت؟

نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست"نه آنچنان که نشینم بر این زمین

جنست؟

- نیمی مرا ز خاک"نیم دگر خدا

شغلت؟

- در کار کشت امیدم"به روی خاک

شاکی تو؟

- خدا

نام وکیل؟

- آن هم فقط خدا

جرمت؟

- یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟

- همین!!!

حکمت؟

- تبعید در زمین

همدست در گناه؟

- حوای آشنا

ترسیده ای؟

- کمی

ز چه؟

- که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟

- بلی

که؟

-گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟

- دیگر گلایه نه"ولی...

ولی که چه؟

- حکمی چنین آن هم به یک گناه!!؟

دلتنگ گشته ای؟

- زیاد

برای که؟

- تنها فقط خدا

آورده ای سند؟

-بلی

چه؟

- دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟

- بلی

چه کس؟

- تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟

- می خوانمش"چنان که اجابت کند دعا

 

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در جمعه 1385/04/09 و ساعت 8:27 AM |