بالاخره دارم میرم سفر...
بعد از اون مسافرت های اجباری حالا این خیلی می چسبه![]()
خوب خودم واسه خودم آرزو می کنم که بهم خوش بگذره کلی![]()
![]()
بالاخره دارم میرم سفر...
بعد از اون مسافرت های اجباری حالا این خیلی می چسبه![]()
خوب خودم واسه خودم آرزو می کنم که بهم خوش بگذره کلی![]()
![]()
و امروز هم نیز می گذرد. مثل تمام امروزهایی که گذشت و به دیروز تبدیل شد.اما از امروز مرا چه حاصلی ست؟ آیا حاصلی جز غم و اندوه و پشیمانی برای امروزی که از کف داده و جزء دیروزهایم شد. کاش می توانستم حداقل امروز را مفید باشم.
امروز را زندگی کنم،نه برای فردا و فرداها،بلکه برای همین امروز. ای کاش می توانستم.
امروز را در اندیشه فردا سپری می کنم.در اندیشه 10 سال دیگر. و هنگامی که آن 10 سال دیگر فرا رسد، مرا چه سود است؟ چرا برای فردایم تا این حد نگرانم؟ مگر نه اینکه خدا بزرگ است؟مگر نه اینکه او دانای کل است؟ مگر نه اینکه هستی ام به دست اوست؟مگر نه اینکه آینده ام را او رقم می زند؟پس نگران چه هستم؟
آری،به گمانم که بدانم چه چیزی مرا تا این حد نگران خود ساخته است!!!
گذشته ،همان گذشته ای که گاهی به روشنی از آن یاد می کنم و گاهی سیاهیش تمام روزم را تار می سازد. کاش مرا مجالی بود برای گریز. گریز از هر چه پلیدی است. گریز از تمام سیاهی های گذشته.گذشته ای که هر روز قسمتی از آن را نابود می سازم.گذشته ای که حتی نمی خواهم نامی از آن ببرم،چه رسد به زنده نگه داشتنش.گذشته ای که شاید تمام زندگی پیر زن ها و پیر مردهایی است که صبحشان را با آن شب می کنند. در آن متولد می شوند،زندگی می کنند، می خندند،می گریند، می جنگند، می ترسند و می میرند. گذشته ای که برای برخی جزیی جدا نا شدنی از وجودشان است و حاضرند تمام هستی و آینده شان را بدهند،اما گذشته شان را نه، هرگز.
اما برای من،برای من چه حاصلی دارد؟ گذشته ای که نمی خواهم آینده ام را تباه سازد. اصلاًً گذشته ای که گذشته به چه کار کسی می آید؟ چرا از حال نمی پرسند؟
گذشتۀ من تقسیم شده به خوب ها و بدها. درست مثل زمانی که دبستانی بودیم و مبصرکلاس پایۀ تخته بچه ها را از هم جدا می کرد و اسم دانش آموزان آرام و ساکت و منظم را در خوب ها و دانش آموزان شلوغ و بی ادب را در بدها می نوشت. و بچه های بد همیشه با شیطنت سعی می کردند اسمشان را از لیست بدها خط بزنند و در خوب ها بنویسند تا آبرویشان جلوی معلم نرود. راستی این همه جدل برای خوب وبد بودن برای چیست؟
حالا من همان شاگرد بدی هستم که به زور می خواهم جزء خوب ها باشم. تا در فرداهایی که بی صبرانه منتظرشان هستم،آبرویم نرود و با سر بلندی به سوی خداوند بروم.
من نمی خواهم از گذشته ام فرار کنم،فقط نمی خواهم آن را تکرار کنم. به خاطر همین پاک کنی به دست گرفته ام و هرروز جزيی از غلط هایم را پاک می کنم.و امیدوارم بتوانم جای آن را با خوبی پر کنم.
آهای دلم،ای دل پر از غصه ام، آهای سنگ صبورم، نگو که شکستی،نگو که خسته شدی،آخه هنوز خیلی غصه دارم. می خوام تا آخر دنیا باها ت حرف بزنم. بگو که هنوز هستی و صدامو می شنوی.
باشه،حالا که خیالم از بودنت راحت شد،بقیۀ حرفامو بهت می گم...
اون قدیما خیلی تلاش کردم واسه خوب بودن،مورد توجه قرار گرفتن،واسه اینکه همه برام کف بزنن،هورا بکشن،محبوب باشم ،واسه اینکه همه تحسینم کنن،یا حتی بهم حسرت بخورن،واسه اینکه آیندم روشن باشه،واسه اینکه بهترین باشم،اول باشم،واسه اینکه خودم از خودم خوشم بیاد،واسه اینکه...
آره،اون همه تلاش نتیجه داشت،شاگرد اول شدم،قهرمان شدم،همه واسم کف زدن،هورا کشیدن و...
به هر چی که خواستم رسیدم،جز بعضی هاش،آیندۀ روشن به شاگرد اولی و قهرمانی کاری نداره،آآآها،راست می گی،یک ذره که داره،ولی نه خیلی،قهرمان شدم،اما به جاش چی رو از دست دادم؟ سلامتی پاهام.
حالا واسۀ اینکه دوباره پاهامو به دست بیارم باید یا توی مطب دکتر باشم،یا توی داروخانه یا فیزیوتراپی. شاگرد اول هم شدم،بهترین دانشگاه هم می روم.
حالا که چی؟ شادم؟نه،اصلاً!!!
حاصل این همه شب بیداری و درس خواندن شده 2 تا لوح تقدیر که آویزون کردم به دیوار اتاقم،که وقتی نگاشون می کنم،بگم به به،عجب انسان سخت کوش و پرتلاش و موفقی.
نخیر،هیچ کدوم از اینا واسه من اون شادی و خوشبختی ای که می خوام نیست،درسته که وقتی به هرکدوم از اون آرزوهای خوشگلم رسیدم کلی خوشحال و مغرور بودم،اما این خوشحالی مثل همۀ قرص هایی که اثرشون موقِّّّته، موقّتی بود.
آخه تا کجا باید دوید و دوید و دوید؟ چقدر باید بدودم تا مزۀ خوشبختی ناب رو تو دهنم مزه مزه کنم و آب دهنمو قورت ندهم تا مزش واسه همیشه تو دهنم بمونه؟
چقدر دیگه باید تلاش کنم،درس بخونم،برم کلاس های مختلف،مطالعه کنم؟و...
کی به آخرش رسیده که من بخوام دومین نفر باشم؟ کی می دونه ته خط کجاست؟
یه جورایی خسته ام،خیلی هم خسته ام،شایدم کلافه ام، خودم هم نمی دونم این دل پریشونم چی می خواد تا آروم بگیره.
یک جورایی از خودمم فراریم،می خوام خودمو گم کنم و از نو بسازم. ی بحرانی سراسر وجودمو احاطه کرده.
آخ که ما انسان ها چه قدر کوچیکیم،چه قدر حقیریم و ناچیز. تا جوونیم مدام دم از منم،منم می زنیم،لاف می زنیم، سر هم دیگرو کلاه می ذاریم، دل می شکنیم و...
وقتی هم که پیر شدیم تازه اگه خدا لطف کرده باشه و ما به خودمون اومده باشیم می خوایم اون همه ظلمی رو که سالیان سال در حق مردم انجام دادیم رو پاک کنیم،می خواهیم خدا ببخشه، آخه یک جایی،یک وقتی به گوشمون خورده که خدا ارحم الراحمین.
از خودمون تعجب می کنم،از مایی که وقتی یکی از همین آدما ،میاد پیشمون و التماس می کنه که ببخشیمش بادی به غبغب می ندازیم و می گیم: هرگز،من تو رو ببخشم؟یادته که چقدر به من بدی کردی؟ تازه اگه بخواهیم در حقش لطفی کرده باشیم، با هزار اما و اگرو منت می بخشیمش،بعضی وقتاهم که واسش شرط می ذاریم که باشه همشو می بخشم به جز یکی ش و...
آخ که چقدر ما کوچیکیم.
اما غیر از ما کوچیکا یکی هست که دل خیلی بزرگی داره،یکی هست که از ما خواهش می کنه که بریم پیشش تا ما رو ببخشه.یکی هست که هر وقت دلمون شکست، در خونش به رومون بازه.کلی ازمون پذیرایی می کنه. وقتی بهش می گیم اشتباه کردیم و حالا هم پشیمونیم با گرمی لبخندش بهمون امید می ده،نمی ذاره که بیشتر از این ناراحت بشیم،تازه نه تهدیدمون می کنه،نه واسمون شرط می ذاره، نه اما و اگر، همه غلط های زندگیمون هم با اون پاک کن بزرگش پاک می کنه و جاش واسمون خوبی می نویسه. به هیچ کسی هم نمی گه که چقدر بد بودیم،بهمون هم طعنه نمی زنه که ای بی وفا چرا انقدر دیر اومدی؟
آخ که الهی قربونش برم، بس که پاک و بزرگه...
پاک یادم رفت چی می خواستم بگم، اشکالی نداره، به جاش کلی سبک شدم.
داشتم می گفتم که این روزا از خودمم بدم می آید. کاش که می شد می رفتم یک جای دور، که فقط من باشم و خودش. بشینم صبح تا شب باهاش حرف بزنم، اونم مثل همیشه آروم و صبور بشینه کنارم، تو چشام نگاه کنه و بهم بگه: بازم بگو،دوست دارم بشنوم.
منم انقدر بگم و بگم و بگم تا خودم خسته بشم،آخه می دونم اون هیچ وقت از حرفام خسته نمی شه. همیشه دوست داره بازم بگم،دوست داره فقط به خودش بگم،دوست نداره حرفای دلمو به غریبه ها بگم.آخ که چقدر مهربونه.
کاش که می تونستم برم توی یک جنگل،صحرا، روستا، باغ...
نمی دونم هر جایی که بتونم باهاش تنها باشم،بتونم فکر کنم به اینکه چی هستم؟ کی هستم؟ امدم توی این دنیا که چی کار کنم؟ به چی برسم؟ آخرش به کجا برم؟ کاش واسۀ همۀ اینها جواب داشتم.
کاش می دونستم از زندگی چی می خوام، تا حداقل واسه رسیدن به اون می تونستم قدمی بر دارم. کاش روزی از این بلاتکلیفی رها بشم.کاش یک روزی بدونم کی هستم؟ کاش یک روزی بتونم با خود خودش به عمیق ترین قسمت های وجودم سفر کنم، لذت ببرم، کاش بتونم معنی اصلی زندگی رو بفهمم، کاش بتونم واسه مهم ترین رویداد زندگیم تصمیم درستی بگیرم، کاش که دستمو می گرفتی و باهام بودی تا این همه دل نگران نباشم. کاش مثل همیشه که تنهام و فقط از خودت کمک می خوام، کمکم کنی. کاش بتونم اونی باشم که تو می خوای.
کاش بتونم به موفقیت حقیقی برسم، موفقیتی که واسه همیشه خوشحالم کنه، موفقیتی که لبخند رو از رو لبام، شادی رو از تو چشام و شوق زندگی رو از تن وروحم نبره. کاش که می تونستم جمله ای رو که اون بزرگوار در تعریف موفقیت می گفت رو زندگی کنم، دارم سعی خودمو می کنم، اما بعضی جاهاش پاهام به سنگ هایی که تو راهه گیر می کنه و می خورم زمین، بعضی جاهاش خسته می شم،غمگین می شم، با خودم می گم یعنی واقعاً راه درست همینه؟ نکنه تو راه کسی علامت ها رو جابجا کرده باشه و من بی راهه اومده باشم؟
اما باز دستمو می گیره، بلندم می کنه، بهم دلداری می ده و می گه برو، ادامه بده، راه درست همینه که اومدی، اگه توی این راه این همه سنگ های ریز و درشت هست واسه اینه که تو قوی بشی، پایدارتر از قبل به راهت ادامه بدهی، واسه اینکه به خودت و من ثابت کنی که اهل عملی، ثابت کنی که من در انتخابم اشتباه نکردم، بهم می گه اگه یک وقتایی خیلی احساس محرومیت می کنی،فکر می کنی که باختی، همه رفتن و تو موندی، فکر می کنی تنهایی، نگران نباش،همۀ اینها تموم می شن. اونی که بازی رو می بره فقط تویی. فقط خودت و اونایی که تو این مسیر بودن،همونایی که یا قبل تو از اینجا رد شدن یا با تو رد می شن یا بعد از تو می یان و می رن.
و من می دونم همۀ حرف هاش درسته، حقیقته محض.
کاش بتونم حرفاشو زندگی کنم،کاش بتونم خوب باشم و از این باتلاقی که توش بودم و هنوزم قسمتی از وجودم اونجا گیر کرده رها بشم.
کاش فاصله ها رو کم کنم و بتونم دستمو به دستاش برسونم. الهی، آمین!
اون بزرگوار می گه:
موفقیت: توفیق بندگی خدا
پدر بزرگي در حياط قدم مي زد كه شنيد نوه اش حروف الفبا را با صدايي كه شبيه به دعاست تكرار مي كند. از او پرسيد چه مي گويد؟ دختر كوچولو توضيح داد: "دارم دعا مي كنم، ولي نمي توانم كلمات درستي براي دعا بيابم. بنابراين همه حروف را مي گويم و خداوند خودش آن ها را براي من مرتب خواهد كرد، زيرا او مي داند به چه مي انديشم."
منبع:
http://http://www.mahdyar.com/modules.php?name=Forums&file=viewtopic&t=430
به خصوص بعضیا!!!![]()

حالا پیدا کنید پرتغال فروش را![]()
این روزا حرم خیلی شلوغ شده!!!
کاش که بدونم واقعا طبیعت چی چی میگووووووووووووووووووود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود.

یک چند وقتیه که می خوام بنویسم اما نمیدونم چرا تا می خوام دست به قلم بشم ی موضوعی پیش می آد که از رمق می افتم. دیگه مثل قدیما حوصله نوشتنو ندارم.آخه اون قدیما وضع فرق می کرد.شایدم الان اوضاع بهتره"که قطعا همینطوره.
قدیما نوجوانی بیش نبودم"با هزاران هزار گناه و خطا.نمی خوام بگم الان پاک شدم"اما می تونم بگم به لطف خدا خیلی بهتر شدم.
اون قدیما که بچه بودم"خام و ناپخته بودم"دنیارو از چشای آدم بزرگای دور و برم می دیدم"دنیارو اونجوری می دیدم که دوستام می دیدن"خیلی کارا کردم که الان وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم که اصلا درست نبوده.اما الان به لطف خدا که شامل حالم شده و توجه ویژه ای بهم داره"می خوام تا جایی که می تونم خوب باشم"نیکی کنم و خدا جوابمو بده.می دونم که می ده.
چه بد بودم اون قدیما که لطف و رحمت خدارو نمی دیدم.آخه خدا به همه لطف داره" اما این ما بنده هاش هستیم که الطافشو نمی بینیم.خدا خیلی مهربونه"خیلی...
چقدر بد کردم"چه ظلم هایی که به خودم نکردم.به این دلم"به روحم"به قلبم"به روانم.و حالا"حالا می خوام خالی شم از همه این بدی ها.
درسته که توی این راه خیلی سختی است"درسته که خیلی از آدمایی رو که قبلا می شناختم از دست می دم"درسته که شاید بعضی از دوستام دیگه از من خوششون نیاد و شاید از من ناراحت باشن"درسته که...
اما من می خوام اون طوری باشم که خدای من می خواد"چون اونو بیشتر از همه دوست دارم.
اگه اون از من راضی باشه"می دونم که آدمای خوب هم منو دوست دارن.
خدایا همین جا ازت می خوام که دستمو بگیری و کاری کنی که همیشه باهات باشم.
توضیحات: ریا نشه"با گفتن این حرفا هیچ قصد خاصی نداشتم که بگم من خوبم و... فقط هر چی تو دلم بود رو گفتم"همین.
ایطور نمره...
مویوم باید برم ی آپدیت حسابی بکنم...
فعلا همین واسه آپدیت کافیه!!!
شمام دعا کنید برام.مرسی