
چهارچیز را همیشه به یاد داشته باش:
در مجلسی وارد شدی زبان نگهدار
بر سفره ای حاضر شدی شکم نگهدار
در خانه ای داخل شدی چشم نگهدار
به نماز ایستادی دل نگهدار

چهارچیز را همیشه به یاد داشته باش:
در مجلسی وارد شدی زبان نگهدار
بر سفره ای حاضر شدی شکم نگهدار
در خانه ای داخل شدی چشم نگهدار
به نماز ایستادی دل نگهدار

روزی فردی با خود قصد کرد که آرزوی بزرگ زندگی اش را عملی کند و به سفر دور دنیا برود. برای اینکه در طول راه همه نوع امکانات زندگی را بهمراه داشته باشد هرچه را که احتمال می داد در طول راه به آن احتیاج پیدا کند با خود برداشت. توبره بزرکی تهیه کرد و درون آنرا پر کرد از خوراکی و نوشیدنی؛ تا به آن حد که برای چند ماهی که در سفر خواهد بود به اندازه کافی خوردنی و نوشیدنی داشته باشد. سپس چند خورجین دیگر تهیه کرد و هر کدام را با وسایلی که حدس می زد ممکن است در طول سفر به آنها احتیاج داشته باشد پر کرد. چادر کوچکی خرید تا شبها در آن بخوابد. با اینکار با خودش فکر کرد که دیگر در طول راه هیچ نیازی به کسی و یا به چیز دیگری پیدا نخواهد کرد و برای همه طول سفر کامل شده است.
روزی که خواست سفرش را شروع کند تازه متوجه شد که چه بار سنگینی دارد و تا چه حد باید با زحمت راه برود. ولی چون قصد داشت نگذارد هیچ چیزی سفرش را بهم بزند همه سنگینی وسایل را تحمل کرد و دائم خود را تقویت می کرد که باید هدفش را که دیدن کشورهای پیرامونی بود به سرانجام برساند.
با هر مشقتی که بود به راه افتاد و در عرض یک هفته چند شهر و آبادی را دیدن کرد و از کنار کوهها, رودخانه ها, کشتزارها, فروشگاهها, نانوایی ها, بازارهای بزرگ و کوچک, از کنار دشتهای بزرگ و دستفروشان بسیاری در راه گذشت و قدم به قدم بطرف مقصدش راه پیمود. کم کم فشار سفر را زیادتر احساس کرد و به جایی رسید که دیگر نمی دانست آیا باید به راه خود ادامه دهد و یا باید همه چیز را رها کند و جان خسته اش را برگرداند به زادگاهش.
در راه آدمهای زیادی بر سر راهش سبز می شدند و هرکدام با نگاهی از سر دلسوزی و شاید هم تعجب وراندازش می کردند و هر بار که وی این حالات را در نگاه کسی می دید که می خواست با وی باب صحبت را باز کند و به وی چیزی بگوید برای اینکه تحت تاثیر وی قرار نگیرد از سر راه وی کنار می رفت و با نگاهی حاکی از اینکه حق دخالت در کار من و باز داشتن من از راهم را نداری وی را پس می زد. با خودش فکر می کرد که این آدمها چقدر بی صلاحییت هستند و بدون فکر کردن به هدف بزرگی که من دارم می خواهند از سر حسادت مرا از انجام کارم بازدارند.
روزها می گذشتند و جهانگرد به سفرش با وجود مشقات بسیار ادامه می داد و هر روز به خود دلداری بیشتری می داد که باید راهم را به سرانجام برسانم. در طول سفر برنامه جیره بندی دقیقی برای خوردن و نوشیدن گذاشته بود تا مواد غذایی و نوشیدنی همراهش تمام نشود و تشنه و گرسنه نماند و بتواند به راهش تا به انتها ادامه دهد.
کم کم به منطقه ای نزدیک شد که ساکنانش دچار یک بیماری نادری شده بودند. آنها نمی توانستند چیزی را از گذشته بیاد بیاورند, برایشان خوب و بد وجود نداشت, به تاریخ گذشته و آینده شان هم کاری نداشتند. تنها کاری که بلد بودند برزبان آوردن چیزی بود که می دیدند و یا می شنیدند, چیزهایی که بو می کردند, لمس می کردند و یا چیزهایی که می چشیدند. وقتی برای اولین بار چشم یکی از اهالی به جهانگرد افتاد گفت: «یکی مثل من با بارهای سنگین» و بعد رفت. جهانگرد تعجب کرد که تا به حال هرکسی وی را می دید قصد داشت چیزی در باره مشقتی که وی می کشد بگوید و همه می خواستند به وی بگویند چرا اینقدر به خود رنج می دهد. این مرد اما هیچ رنج وی را ندید. در راه همانطور که با خود سرگرم این فکر بود از کنار مردی گذشت که داشت از چشمه آب زلالی که در کنارش در جریان بود آب می نوشید و با خود می گفت: «چه آب گوارایی». جهانگرد با شنیدن این حرف به سمت چشمه رفت و پس از نوشیدن آب با خودش گفت: «واقعا حق با اوست. چه آب گوارایی». بعد بخاطر آورد که هرگز در راه چشمه ای نظرش را جلب نکرده بود تا از آب آن بنوشد, و تا حالا فقط با آبی که به همراه داشت تشنگی اش را برطرف می کرده است. به ناگاه از فکرش گذشت که مشک های آب همراهش را خالی کند تا از وزن وسایل همراهش کم شود. با خود فکر کرد که هر وقت به چشمه دیگری در راه رسید دوباره آنها را پر می کند. با این فکر دعای خیری به جان مرد سر چشمه کرد و قدری سبکتر به راهش ادامه داد. به آبادی که رسید بچه ای را دید که تعدادی نان در توبره اش حمل می کرد. وقتی آن بچه به جهانگرد رسید نگاهی به وی کرد و سپس کفت: «من هم مثل تو بار می برم. این نانها را از نانوایی خریده ام». اینرا گفت و رد شد.
جهانگرد اندکی به فکر فرو رفت. تازه متوجه این موضوع شد که از ابتدای راهش تا به حالا تمام وزن نانهای همراهش را تحمل کرده است با وجود اینکه در راه از شهرها و آبادی های بسیاری عبور کرده بود و حتما در آنها نیز نانوایی هایی وجود داشته است. با این فکر توبره بزرگ را بر زمین گذاشت. خورجین هایش را از سنگهایی که بوسیله آنها بندهای چادرش را به هنگام شب بر زمین محکم می کرد تا باد آنرا نبرد خالی کرد. چوبهای خشکی را که برای روشن کردن آتش بهمراه داشت به دور ریخت. نانهای اضافی اش را در بین مردم پخش کرد. مشک های خالی آب و خوراکیهای اضافی را به قیمت خوبی فروخت. خریداران به یکدیگر می گفتند: «این مرد چقدر چیز برای فروش دارد».
به یکباره متوجه شد که بارش بسیار سبکتر شده است و با آرامی بیشتری به سفرش ادامه داد. رفته رفته متوجه شد که بخاطر فشار زیاد وسایلش چقدر تا به اینجا زجر میکشیده و چقدر بخاطر این زجری که می کشیده چیزهای بسیاری تا به این جای سفر از دیدش پنهان شده بودند. آب و هوا و همه چیز دور و برش برایش تغییر کرده بودند و وی بیشتر می توانست ببیند, بشنود, ببوید, بچشد, لمس کند و ...
سفرش را ادامه داد. شاید هم تازه آنرا شروع کرده بود. به هر حال به راهش ادامه داد و دیگر برایش رسیدن به مقصد تنها چیزی نبود که به آن فکر می کرد. در راه چیزهای زیادی بوند که می خواست آنها را زندگی کند.
دوست معمولی هرگز نمی تواند گریه تو را ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند
دوست واقعی شاید تلف آن ها را جایی نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می اید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند.
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود.
دوست واقعی می پرسد که چرا نتونستی زودتر تماس بگیری؟
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد
دوست واقعی سعی در حل آن ها می کند
دوست معمولی مانند یک میهمان عمل می کند و منتظر می ماند تا ار او پذیرایی شود.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی می کند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکم تر می شود.
یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند