یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز

یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز

۱.نهال دوستي واقعي آهسته رشد مي کند.
۲.بزرگتر از آرامش فکر هيچ خوشبختيي نيست.
۳.سخت نگيرييد.بر غم ها و نگراني هاي خود بخنديد تا ببينيد چگونه دود مي شوند و به هوا مي روند.
۴.هر وقت بتوانيم بعد از شکست لبخند بزنيم شجاع خواهيم بود.
۵.مايوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که در جيب داري قفل را بگشايد.
۶.اگر تورا دشمني مي باشد دلتنگ مشو که هر که را دشمني نباشدبي قدر و بها مي باشد.
۷.براي کسي که آهسته و پيوسته راه مي رود هيچ راهي دور نيست.
۸.زندگي خيلي جدي تر از آن است که بخواهيد درباره اش جدي صحبت کنيد.
۹.خوشبخترين انسان کسي است که خوشبختي را درون خانه ي خود جستجو کند.
۱۰.بهترين انتقام ها فراموشي و بخشش است.
۱۱.عالي ترين سلاح براي مغلوب کردن دشمن خونسردي است.
۱۲. عشق کد زندگي ست.
۱۳.عاشق شدن هنر نيست عاشق ماندن هنر است.
۱۴.زندگي به سه چيز پايدار است:اميد.صبر و گذشت.کسي که هر يکي اينها را داشته باشد هرگز فرو نمي ريزد.
۱۵.صبر کليد پيروزي است.
۱۶.اين شکست ها هستند که مو فقيت ها را جذاب مي کنند.
۱۷. هميشه اميد داشته باش چون هميشه فردايي هست.
۱۸. شوخي شوخي به گذشته ها نگاه کنيد و جدي از آنها درس بگيريد.
۱۹. دوست آن نيست که يک دل به صد يار دهد دوست آن است که صد دل به يک يار دهد.
۲۰.محبت خرجي ندارد در حالي که مي تواند همه چيز را خريداري کند.
۲۱.انسان تا زماني که طعم تلخي ها را نچشد معناي خوشبختي را درک نمي کند
۲۲.غرور انسان را نابود مي کند.
۲۳.رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟
۲۴.از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم.
دراین اندیشه بودم که چطورمی توانیم ادب حضورباریتعالی راپیداکنم چطورمی توانم همبشه حال حضورخودراحفظ کنم نمی دانم هرچقدرتلاش می کنم بی نتیجه است درمورداندیشه ام بااستاد سخن گفتم واو اینچنین قلب تشنه من رامثل همیشه سیرآب به حقابق کرد
اواینگونه سخن گفت : آرى چون به طرف قبله ايستادى ، توجه داشته باش كه در درياى بى نهايت در بى نهايت كرم ، لطف ، عنايت ، محبت ، وفا ، غفران و . . . غرقى و معنا ندارد با رسيدن به غناى محض و رحمت صرف ، باز قلبت رو به دنيا و اهل دنيا داشته باشد !
ومثل همیشه برای اینکه مطلب برایم باز شود حکایتی رابازگو کردنداستاد فرمود:
در آثار اسلامى آمده ، مردى مؤدب به آداب در بازار بغداد بر سقط فروشى وارد شد و از او طلب كافور كرد .
سقط فروش پاسخ داد كافور ندارم ، آن مرد الهى گفت دارى ولى فراموش كرده اى ، در فلان بسته و در كنار فلان قفسه است .
مرد سقط فروش برابر با گفتار آن چهره پاك به سراغ كافور رفت و آن را به همان صورتى كه آن رجل نورانى فرموده بود يافت .
از اين معنى تعجب كرد ، پرسيد شما از كجا دانستيد در مغازه من كافور هست ، در صورتى كه من مدتهاست به خيال اينكه اين جنس را ندارم ، مشتريان خود را جواب مى كنم !
آن مرد الهى فرمود : يكى از دوستان وجود مبارك حضرت ولى عصر از دنيا رفته و حضرت اراده داردن خود متكفل غسل و دفن باشند ، مرا به حضور خواستند و فرمودند ، در تمام بازار بغداد به يك نفر اطمينان هست و او كافور دارد ، ولى داشتن كافور را فراموش كرده ، شما براى خريد كافور به نزد او برو ، و آدرس كافور فراموش شده را در اختيار او بگذار ، منهم به نشانى هاى ولى امر به در مغازه تو آمدم ! !
سقط فروش بناى گريه و زارى گذاشت ، و از آن مرد الهى به التماس درخواست كرد ، كه مرا براى ديدار مولايم ، گرچه يك لحظه باشد با خود ببر ! !
آن مرد الهى درخواست او را پذيرفت ، و وى را همراه خود برد ، به بيابانى رسيدند كه خيمه يوسف عدالت در آنجا برپا بود ، قبل از رسيدن به خيمه ، هوا ابرى شد و نم نم باران شروع به فرو ريختن كرد ، ناگهان سقط فروش به ياد اين معنى افتاد كه مقدارى صابون ساخته و براى خشك شدن بر بام خانه ريخته اگر ايان باران ببارد ، وضع صابون چه خواهد شد ؟ در اين حال بود ، كه ناگهان صداى حجت حق برخاست صابونى را برگردانيد كه با اين حال لايق ديدار ما نيست ! !
اينجا كه پيشگاه عبدى از عباد صالح خدا بود ، زائر را به خاطر داشتن دو حال نپذيرفتند ، آه و حسرت اگر انسان براى نماز در محضر حق حاضر شود ، و رو به قبله آرد ولى دانش از قبله حقيقى غافل و به هزار جا غير از پيشگاه حضرت محبوب مايل باشد .
ارزوهایت را یاداشت کن..
خداوند انها را فراموش نمی کند..
اما تو از خاطرت می رود
انچه امروز داری
خواسته دیروزت بوده است.....
********************
خوشبختی چیزی نیست که ان را جایی بجویی و سپس بیابی
خوشبختی چیزیاست که می باید خود ان را خلق کنی.
*********************
تو نمی توانی انچه را که برایت رخ میدهد مهار یا انتخاب کنی تو فقط می توانی
در مورد واکنش خودت در برابر ان حق انتخاب داشته باشی.
***********************
انهایی که از جای خود می جنبند گاهی می بازند . انهایی که نمی جنبند
همیشه می بازند.
زندگی :به دلیل حقایقی که در تو نهفته است و دروغ هایی که
در من !!!
فرمود: پنچ چیز را اگر توانستی برای خود جمع کن، آنگاه هر مقدار که میخواهی، گناه کن.
اول: چیزی غیر از آنچه خدا روزی تو قرار داده را اختیار کن، آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.
دوم: به زمینی برو که مالک و خالق آن خدا نباشد، آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.
سوم: جایی را پیدا کن که خدا تو را نبیند؛ آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.
چهارم: آن زمان که فرشته برای قبض روح تو آمد، از او بخواه تا ساعتی به تو مهلت دهد، اگر توانستی مهلت بگیری آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.
پنجم: آن زمان که خواستند تو را در آتش جهنم بیافکنند، بخواه تا تو را رها کنند. اگر خواسته ات مستجاب است آنگاه هرچه میخواهی گناه کن.
طی شد این عمر، تو دانی به چه سان
پوچ و بس تند، چنان باد دَمان
همه تقصیر من است، این که خودم میدانم
که نکردم فکری
که تامل ننمودم، روزی
ساعتی یا آنی
که چه سان میگذرد عمر گران؟
کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
نتوان خندیدن
هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می آئیم؟
بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت
نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه:
که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر بَرَد، کام رانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این نیز، بر او عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون باید فکر آینده کند
دیگری آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند
سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ
به چه سان دی بُگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دَمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مُفت
من نفهمدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات
آن کسانیکه نمیدانستند زندگی یعنی چه؟
رهنمایم بودند
عمرشان طی شد
بیهوده و بی ارزش و کار
و مرا میگفتند که چو آنان باشم
که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش
فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال
فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت:
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش فهمیدم
حال میپندارم، هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گُسَلَم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم
در ره کشف حقایق کوشم
زره جنگ، برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه، گرچه سرا پا سوزم
من شدم خلق که مُثمِر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم