تبليغاتX
آیا نمیداند که همانا خدا ناظر اوست
این پاهای من نیست که می رود این دستان من نیست که مینویسد این چشمان من نیست که می نگرد این قلب من نیست که از شوق می تپد این گوش من نیست که به سمت صوت شیرین حق کشیده می شود. اینها اعضا و جوارح من نیستند!!!

چه اگر اینها همان دیروزی ها بودند به گمانم به این سو نمی شتافتند٬ اینها دیروز به سویی دگر بودند و امروز...

اگر من٬ همان من دیروزی بود که دیگر من حال نبود. من حال چیزی جدای از دیروزش شده٬ به هر تقدیر اینها هیچ کدام کار من نبوده!

اگر من  امروز گام هایم به سوی مکانی دگر کشیده می شود٬ زبانم سخن دگری می گوید٬ دستانم به آن سوتر اشاره دارد و چشمانم خیره به عالمی دگر  و گوش هایم ندای دگری را می شنود٬ کار من نبوده!

امروز که قلبم برای دگری در آن سوتر ها٬ آنجا که شاید دیروز مکانی عادی برایم می نمود٬ می تپد٬ کار من نیست!

آن هنگام که دلم هوای دیار یار می کند٬ چشمانم بارانی می شود و قلبم از شوق یار می تپد...

آن هنگام که گام هایم مرا به سوی علی ابن موسی الرضا (ع) می کشاند و با دیدن گنبدش خدارا برای نعمت همجواری اش شکر می کنم...

آن هنگام که در دعاهایم یادی از مولایمان صاحب الزمان می کنم٬ هر چند از ته دل نباشد و تنها سخنی بر زبان باشد٬ اما از اینکه در دعاهایم یادی از ایشان نکنم شرم دارم...

آن هنگام که دست نیازمندی را به یاری می فشارم٬ هر چند خیلی کم و ناچیز باشد...

آن هنگام که لبخندی بر چهره پدر و مادرم می زنم و خدا را به خاطر وجود گوهربارشان هزار مرتبه شکر می نمایم...

آن نیمه شبی که دست نیاز به سویش دراز می کنم...

آن زمانی که بندگی اش را می کنم...

آن زمانی که...

در هیچ یک از این زمان ها من نیستم٬ اراده ای فرای اراده من مرا به آن سو ترها می کشاند٬ اگر لطف او٬ نگاه مهربان او٬ گام های استوار او٬ دست یاری دهنده اش و ... نباشد٬ من هرگز نمی توانم حتی نیم نگاهی به آن سوتر بیندازم...

.........................................................

پاورقی۱: من معتقد به قانون جبر نیستم٬ اشتباه برداشت نشه٬ منظور من اینه که نباید وقتی یک کار خوبی انجام می دیم مغرور بشیم و اونو به خودمون نسبت بدیم. بلکه اینها لطف خداست که این فکر رو در مغزمون قرار داد تا بتونیم دست به اون کار خوب بزنیم... همه لطف اوست.

پاورقی۲: خواهشاً در این ماه عزیز من رو هم فراموش نکنید٬ ماه رجب ماه خوبیه واسه توبه کردن٬ واسه استغار...

التماس دعا

 

                              

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در جمعه 1386/04/29 و ساعت 11:5 PM |

اینارو فهیمه جون واسم نوشته تو کارت:

واسه یادگاری و هم اینکه شما هم بخونید اینجا می نویسم که چند کلمه حرف درست هم یاد بگیرم :

 

   زندگی و تولد هدیه خداوند به شماست

                             و شیوه زندگی هدیه ایست از جانب تان برای خداوند...

                                                                آیا هدیه شما در خور خدا هست؟؟

 

و این هم یکی دیگه:

 

سفر تو را به درِ باغ چند سالگی ات برده است و تو ایستادی تا دلت قرار بگیرد و در که باز شد

                                                                                   تو از هجوم حقیقت به سجده افتادی...

 

خیلی متن های قشنگیه٬ مرسی فهیمه جونم

 

منم 20 ساله شدم!!! اوه اوه ۲۰ سال  چقدر زیاد!!! ۲۰ سال از عمرم رفت٬ یعنی چه قدر دیگه  می تونم زنده باشمچه قدر دیگه فرصت دارم؟ چه کارهای دیگه باید انجام بدم؟ دل چند نفر رو می تونم شاد کنم؟ ممکنه دل چند نفر رو بشکنم ؟ چه آینده ای داره انتظار من رو می کشه؟ چه قدر واسه آیندم برنامه ریزی کردم؟ اصلا تا اینجای زندگی چه قدر از عمرم بهره بردم؟ من که فکر کنم یا خواب بودم یا تو غفلت یا بیکار یا در پی خوش گذرونی یا دپرس یا  در حال چت کردن، فکر کنم انقدری که من وقتم رو در اینترنت می گذرونم همین قدر درس می خوندم الان پروفسور شده بودم یا یک کاره مهم این مملکت!!! ...، البته همش هم اینا نبوده، یک مقداری هم کارای خوب انجام دادم ، یک کمی درس خوندم، ورزش کردم، قهرمان شدم ، زکات علمم رو دادم، کلاس های مختلف رفتم، چیزای جدید یاد گرفتم، کتاب خوندم، از همه مهم تر متحول شدم .

جای شکرش باقیه که در 20 تابستون زندگی گوهر بارم!!! یک خورده عقلم اومده سر جاش و به آدمیت نزدیک شدم،( حالا یا آدمیت یا انسانیت، زیاد تفاوتی نداره) باید از خدا کمال تشکر رو داشته باشم که این لطف رو در حق من کرد و جاده ای رو که داشتم همین طور تخت گاز توش گاز می دادم، پیچوند و مسیر زندگی من رو عوض کرد. انشالله که تا آخر تو همین مسیر باشم و اگه قراره جاده عوض بشه در مسیر بهتر تغییر جهت بده و به یک جاده سر سبز و زیبا ختم بشه. الهی آمین 

خدا جونم دیگه از چی بگم و از کجا بگم از اینکه هنوز فرصت زنده بودم رو بهم دادی؟ آره بهتره که از این بگم، اگه  هنوز زنده ام حتما یک دلیلی داره و باید یک کاره نیمه تمومی رو انجام بدم، هنوز کارای زیادی واسه انجام دادن دارم، هنوز باید با انسانهای زیادی آشنا بشم و چیزای بیشتری یاد بگیرم، باید کارای مهمی رو انجام بدم، دل های زیادی رو شاد کنم، باید گره از کار نیازمندا باز کنم... نمی دونم، به هر حال حتما باید کارای زیادی انجام بدم چون هنوز دارم نفس می کشم.پس خدا جونم، حالا که لطفت شامل حال منه بهم این لیاقت رو هم بده که بتونم به وظایف انسانیم عمل کنم.

خدای مهربونم، بهم توانایی بده که در این سال جدید از زندگیم بتونم از اوقاتم به بهترین نحو استفاده کنم، دیگه انقدر وقتمو تلف نکنم، بهم انگیزه و شور زندگی بده، سلامتی بده که اگه تمام دنیا رو داشته باشم بدون سلامتی هرگز ازش لذت نمی برم،تن سالم همراه با عقل سلیم، عقل معاش، آخه خدا جونم اگه همه امکانات در اختیارم باشه و عقل معاش نداشته باشم به چه دردی می خوره؟ وقتی نتونم از امکاناتم در راه درست بهره ببرم، اون امکانات ذره ای ارزش نداره و در واقع اونارو با نادونی خودم حروم کردم ، پس خدا جونم ازت بهترین ها رو می خوام، می دونم که پُرروام ، اما وقتی از خدای به این بزرگی چیزی می خوام باید زیاد بخوام، اگه کم بخوام سرم کلاه می ره .

خدا جونم اینا که آرزوهای کوچیکم بود، بذار بازم بگم: نگاه کن خدای صبورم، من ازت عاقبت به خیری می خوام، مکه می خوام، کربلا می خوام، سوریه می  خوام، قم می خوام، توفیق زیارت هر چه بیشتر امام رضا (ع) رو می خوام، خلاصه هر چی جای زیارتی هست رو من می خوام . می دونم که همه اینها واسه تو حتی از ذره ای کمتره، اما من باید لیاقت و ظرفیتشو پیدا کنم تا تو هم بهم عطا کنی، پس همین لیاقت هم خودت نصیبم کن، خودت کمکم کن. الهی ازت می خوام که واست بنده خوبی باشم و اگه پام لغزید و من نفهمیدم تو زود منو آگاه کنی و چشم و گوش من رو باز نگه داری تانشانه هاتو ببینم و صداتو بشنوم و مسیر رو عوض کنم،  البته می دونم که منم با رفتارهام تو همه اینها نقش دارم، اما اراده تو ورای تمام اینهاست و خدا جونم خواسته من از تو اینه که همیشه مواظبم باشی، سایه به سایه باهام باشی تا من از شرم حضور تو خطا نکنم، تا وقتی چشمام به دوربین می افته بدونم که همیشه یکی از اون بالا داره منو نگاه می کنه، اما با وجود تمام اینها خیلی وقتها که چشمام خواب آلوده و دلم تیره و تار و حواسم جای دیگست می زنم تو جاده خاکی ، اما تو انقدر باوفا و مهربونی که زودی یک سنگ رو تو مسیرم قرار میدی و من رو به سوی خودت می خوانی، واسه خودم دعا می کنم که با قرار گرفتن اولین سنگ تو مسیر متوجه اشتباهم بشم و رو اون پافشاری نکنم،

یا الله همه اینهارو گفتم که بگم: امروز تولدمه ، و خوشبختانه تولدم هم مصادف با میلاد امام محمد باقر (ع) است ، پس به حق این روز عزیز ازت تمنا می کنم که هوای این بنده تو به طور ویژه داشته باش و همه بندگانت رو عاقبت به خیر کن ، اگه این دعاهایی که کردم به صلاحمه اجابتش کن، کمکم کن که در غیبت آقامون جزو غافلین نباشم. و تا این بنده تو نیامرزیدی از دنیا نبرش مهربونم ، خدایا خیلی واسه خودم چیزی خواستم!!!

خدایا حاجت های همه رو هم اگه صلاحشونه اجابت کن ، می دونم انقدر کریمی که دلت نمیاد هیچ احدی دست خالی از پیشت بره  

خدا جونم مرسی که حوصله کردی و به حرفام گوش دادی، تا همیشه شکر گزارت خواهم بود 

 

 .......................................

 

 پاورقی: هر چی خودم کشتم که عکس بذارم٬ نشد که بشه!!! یعنی کلییییییییی وقت گذاشتم ها نشد!!!

 

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در یکشنبه 1386/04/24 و ساعت 3:24 PM |
دلم گرفته٬ شاید هم حسودیم شده! نمی دونم. امشب به عنوان جایزه به یکی از بچه ها با مربی ها سفر کربلا دادند. منم می خوام خدا جونم٬ تو رو خدا منم می خوام

چند وقته افتاده تو کلم که برم کربلا٬ البته بهتره بگم به دلم!!! نمی دونم. ولی هر چی هست بدجوری دوست دارم برم. نمی دونم چرا هر چی واسه اعتکاف٬ ثبت نام اینترنیشو انجام می دم خطا می ده٬ حتی لیاقت ندارم ثبت نام کنم. خداییاااااااااا می دونم ازت دور شدم٬ چند وقتیه این احساس رو دارم که ازت فاصله گرفتم. نمی دونم٬ هیییییییی!!! فکر می کنم من یک مثال عینی این شعر باشم:

ای بنده ما چه بی وفایی         کز مهر به سوی ما نیایی

آنگه که تو را دهیم دردی          ناچار شوی دمی بیایی

وانگه که تو را دهیم شفایی     یاغی شوی و دگر نیایی

من هم مصداق همین شعر هستم٬ وقتی کاری دارم می گم: خدااااااااااااااااااااااا !!! وقتی کارم تموم می شه اگه خدا لطف کنه و یادم باشه شکر می کنم٬ اگر هم نه٬ که می ره تا باز کارم بیافته به خدا

ای بی وفا!!! این رسمش نیست٬ اگه همیشه بری در خونه خدا٬ صدات به گوشش آشناست٬ وقتی هم که مشکلی داری سریع اگه صلاح باشه اجابت می کنه.

راست می گی٬ اینم حرفیه٬ خدا جونم تو که بخشنده ای٬ این دفعه رو ببخش٬ سعی می کنم تکرار نشه٬ خدا جونم بیا و خواستمو اجابت کن٬ اگر هم صلاح نیست٬ ی جوری حالیم کن٬ اگر این هم نمی شه حداقل صبر بده

خدایا من منتظرم٬ همینجام٬ می دونم که اینو می خونی پس منو دست خالی نذار٬ می دونم که همیشه بهم لطف داری٬ یا الله

 

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در جمعه 1386/04/22 و ساعت 2:3 AM |

نشانه

 

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگ جوی سامورایی به هم خورد: « پیرمرد بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت: « خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه ی بهشت!»

 

       بهشت

 

 

....................................................................................................

 

 

حصار

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جروبحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز در خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجاری را دید. نجار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگتر جواب داد:«بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتما این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و ارّه کردن الوار.

برادر بزرگتر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت،چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای یک حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر کوچک ترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگتر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

    

         

 

 

.....................................................................................................

 

 

موهبت

ـمن از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

ـمن از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.

ـمن از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

ـمن از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجرکشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

ـمن از خدا خواستم به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.

ـمن هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم

ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم.

 

  الله مدد

 

التماس دعا

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1386/04/19 و ساعت 3:16 PM |

سلام خیلی وقته که آپدیت نکردم . شاید یک دلیلش امتحانا بود یک دلیلش هم بی حوصلگی و تنبلی!!!شاید هم نمی دونستم از چی باید بنویسم. به هر حال امروز دست به قلم شدم و گفتم ی آپدیتی داشته باشم.البته هنوز هم نمی دونم از چی می خوام بنویسم!

بعضی از دوستان می گن اینجا رو مسجد کردم، نمی دونم مگه مسجد اشکالی داره؟ یا اینکه اگه کسی از دین بگه بده؟ چرا انقدر ما دین گریز شدیم؟ چرا بعضی از ما از دین به این قشنگیمون  فرار می کنیم و اونو مایه ی بی کلاسی می دونیم؟

چرا فکر می کنیم که اگه بی دین باشیم باکلاسیم، با تمدنیم، اروپایی هستیم، و...

و اگه دین دار باشیم: عقب مانده و متحجر و بی کلاس و بی فرهنگ و گاها امل؟ چرا فکر می کنیم اگه ما کشور جهان سومی یا در حال توسعه هستیم مقصر دین ماست؟ چرا فکر نمی کنیم مقصر خود ما هستیم؟ چرا رفتارهامون رو زیر سوال نمی بریم؟ چرا ما می خواهیم دین رو از رو آدما بشناسیم؟ از کسانی که ادعای دین داری می کنن، و بعد اگه همون آدم کار خطایی انجام بده، به جای اینکه رفتار اون رو زیر سوال ببریم، می گیم اینه همون دینی که می گن بهترینه!!!

دین من و تو دینیه که تا آخر دنیا رو پیش بینی کرده، اگه امروز یک دانشمندی یک چیزی رو کشف می کنه قبلا اسلام بهش رسیده و اگه امروز اون می گه فلان ماده و یا فلان غذا واسه بدن یا هر چیزه دیگه ای واسه انسان ضرر داره، قبلا اسلام اون رو تحت عنوان مکروه و نجس و این چیزا بیان کرده.

اگه امروز کتاب شاکتی گواین تحت عنوان: تجسم خلاق٬  20 بار چاپ می شه و یک کتاب پرفروش می شه، محتوای این کتاب رو قبلا امام صادق (ع) تحت عنوان حدیثی واسه ما گفتن. موضوع کتاب در کل اینه که: وقتی ی خواسته ای داری، بدنتو ریلکس کن و چشماتو ببند و اون خواسته رو در ذهنت به بهترین صورت مجسم کن و تمام ابعاد اون خواسته رو ببین و مدام به اون فکر کن و تفکر مثبت و...

و اما امام صادق (ع) این موضوع رو این طوری بیان کردند:

إذا دعوت فظن أنّ حاجتک باالباب

وقتی چیزی را می خواهی پس بپندار که حاجت تو دم دراست ( اجابت شده)

اگه امروز تمام روانشناس های معروف  مثل: ون دایر و کاترین پاندر، بعد از این همه نوشتن و تحقیق رو آوردن به عرفان پس بهتره ما هم از خواب بیدار بشیم و متوجه این نعمتی که خدا بدون هیچ چشم داشتی بهمون عنایت کرده بشیم.

اگه کتاب های ون دایر رو خونده باشید می بینید که اولین کتاب هاش در مورد اعتماد به نفس و این چیزاست و کاملا روانشناسیه، و اگه کتاب های اخیرش رو دیده باشید اسم یکی از اونها هست: هر مشکل یک راه حل معنوی دارد، و خانم کاترین پاندر هم رفته توی کلیسا و راهبه شده و اونجا تدریس می کنه.

البته من فقط از بعد روانشناسی در اینجا به این قضیه پرداختم اما این موضوع در تمام زمینه ها صدق می کنه.

پس با این توصیفات فکر می کنم نه تنها مسجد شدن اینجا به قول بعضی از دوستان اشکالی داشته باشه، که جای افتخار هم داره. و اسلام نه تنها دین عقب مانده و متحجر و بی کلاسی نیست که اگه درست اون رو بشناسیم و کمی از این دنیای تبلیغات فاصله بگیریم به ارزش او پی می بریم و دیگه حاضر نیستیم اون رو با هیچ چیزی عوض کنیم. اگه کمی در مورد دینمون مطالعه کنیم و براش وقت بذاریم مطمین باشید که در سایه این دین به چنان آرامشی می رسیم وصف ناپذیر.

اگه ما بیایم به جای اینکه از رو رفتار آدما دین رو انتخاب کنیم، دین رو بر طبق همون چیزی که هست و نه اون چیزی که بعضی ها نشون می دن و بدون توجه به رفتار عده ای اون رو انتخاب کنیم و توی این راه که خوشبختی و بدبختی ما رو تعیین می کنه دست از لجبازی برداریم  و بدون غرض ورزی گزینش کنیم، مطمین باشید هیچ کدوممون از انتخاب عاقلانمون پشیمون نمی شیم.

اگه دست از این تفکر برداریم که بی حجابی نشانی از تمدن و آزادی زن و مرد است، جامعه خیلی بهتری خواهیم داشت. یک نکته جالب اینجاست که بزرگی می فرمود: اگر بی حجابی تمدن است، پس حیوانات از همه متمدن ترند.

البته می بخشید، بنده قصد توهین به هیچ کسی رو ندارم و این رو هم می دونم که انسان موجودی است آزاد و مختار و دارای قدرت اراده و تصمیم گیری، و هر کسی مسوؤل اعمال خودشه، اما بهتره این رو هم بدونم که حجاب یک امر شخصی نیست، اگه من نوعی هر جوری که غریزه ام می خواد خودمو درست کنم  و برم تو اجتماع، اثری که این کار داره هم دامن من رو می گیره و هم جامعه رو، اگه با اون نوع حاضر شدن من نوعی تو جامعه کسی خطا کنه و به گناه بیفته، هم من گناه کارم و هم اون ، نمی شه بگیم: خوب اون نگاه نکنه!

درسته، اون هم باید نگاهشوکنترل کنه، اما چه طوری؟ اگه به زمین نگاه کنه خلخال و شلوار برموداست  و اصلا بنده خدا می خوره زمین، اگه جلوشو نگاه کنه مانتو کوتاه و یقه باز و هفت قلم آرایش و موی پریشون و...، اگه هوا رو نگاه کنه که بازم می خوره زمین!!! و کلا وقتی حجاب رو واسه ما گذاشتن حتما یک جذابیتی در ما بوده که اینو گفتن، تا حالا شنیدید که واسه مردی شعر بخونن و بگن: ای سبیلتو!!! اما واسه خانم هاست که می گن: ابروی کمونتو، صورت ماهتو،و ....  . و البته ناگفته نماند که آقایون هم باید نگاهشون رو کنترل کنند و همه چیز رو به گردن خانم ها نندازن!!!

خیلی طولانی شد، ببخشید. من که هنوز خیلی حرف دارم، اما خب بقیشو بعدا می گم.

راستی بیاییم قدر دینمون رو به خوبی رو بدونیم و با سهل انگاری، خودمون رو از خیلی نعمت ها محروم نکنیم.

 

 

التماس دعا

 

  

  

               

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در جمعه 1386/04/08 و ساعت 2:5 PM |