
نماز
نماز ظهر بود. رکعت چندم٬ خاطرم نیست. به سجده رفتیم٬ خیلی طولانی شد. هر چه ذکر گفتیم سر از سجده بر نداشت. سابقه نداشت انقدر سجده را طول دهد.حوصله ام تنگ آمد٬ سر از سجده برداشتم... حسن و حسین روی دوش پیامبر بازی می کردند٬ صبر کرد تا از دوشش پایین آمدند٬ سپس سر از سجده برداشت.
***
« خدا رحمت را از دل شما کنده٬ من درباره شما چه می توانم بکنم.» این را به کسانی می گفت که می گفتند « ما هرگز فرزندانمان را نمی بوسیم٬ اما شما حتی در نماز هم حسنین را می بوسید.»
***
در نماز جماعت مراعات همه را می کرد. می گفت دلم می خواهد بیشتر در نماز بایستم اما همین که صدای گریه طفل یکی از زنانی را که در صف ایستاده می شنوم٬از قصد خود منصرف می شوم و نماز را کوتاه می کنم.
....................................................................................
طلب کار
یهودی بود. یخه اش را گرفته بود و می گفت:
- آن چند دیناری که ازت طلب دارم می دهی یا نه؟
لبخند می زد و می گفت:
- فعلا چیزی ندارم که به تو بدهم.
- ببین محمد! فکر نکن رهایت می کنم. یا الان پولم را می دهی یا ولت نمی کنم تا طلبم را بپردازی.
بعد دست محمد را گرفت و کنارش نشست روی زمین.
-عیبی ندارد. من هم با تو می نشینم.
نشستند. نماز ظهر را خواند٬ کنار یهودی. نماز عصر را هم.
مغرب و عشا هم به همین منوال گذشت. نماز صبح را که می خواند٬ اصحاب آمدند و داد و بیداد راه انداختند.
خواستند حالی به احوالات یهودی بدهند که...
- چه کارش دارید؟ طلبکار است خب.
- آخر یک یهودی اینطوری شما را توی کوچه نگهدارد؟
- خدا مرا مبعوث نکرده که به مردم ستم کنم و از موقعیتم سوء استفاده .
نزدیک ظهر بود که یهودی دست حضرت را رها کرد و...
- به خدا قسم گواهی می دهم خدایی جز الله نیست و محمد فرستاده و بنده اوست.نصف اموالم را هم در راه خدا می دهم. می خواستم ببینم آنچه در تورات آمده٬ درست است یا نه؟ آنجا نوشته است:«زادگاهش مکه است و هجرتگاهش مدینه. نه تند خوست و نه خشن. داد و بیداد راه نمی اندازد و زبانش به فحش و ناسزا آلوده نمی شود و ...»
.............................................................................
ستون حنانه
هنوز مسجد تکمیل نشده بود٬ برای حرفهایش کنار کنده نخلی می ایستاد که همسایه مسجد محسوب می شد. به آن تکیه می داد و خطبه می خواند. چند روزی نگذشته بود که مردی آمد و منبری که خود برای پیامبر ساخته بود را داخل مسجد برد. اولین باری بود که روی منبر می نشست. هنوز بسم الله را تمام نکرده بود که صدای ناله عجیبی همه را متعجب کرد. به سرعت از مسجد بیرون دوید. مردم هم به دنبالش. بیرون که رسیدند٬ دیدند کنار همان کنده ایستاده است و دست به تنه اش می کشد. ناله قطع شده بود. رو کرد به مردم و گفت: « اگر نمی آمدم تا قیامت هم ناله می کرد.»
از آن پس به « او » ستون حنانه می گفتند.
پاورقی: عرب به کسی که ناله های سوزناک می کند حنانه می گوید.

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در پنجشنبه
1386/09/15 و ساعت
2:28 PM |