
هر رفتنی را بازگشتنی ست
۱۳ فروردین بود که رفتیم دانشکده الهیات و از اونجا با اتوبوس ها رفتیم فرودگاه٬ قشنگ ترین لحظه سفر موقع بدرقه بود ٬ وقتی که قرآن ها رو می دادند و آهنگ صلواتُ شنیده می شد، احساس خیلی قشنگی داشتم ...
صبح رسیدیم مدینه ، تو فرودگاه انگشت نگاری می کردند، هر کی نمی دونست فکر می کرد وارد آمریکا شده!!! کار ایران به کجا رسیده که عربا از ما انگشت نگاری بکنند، خدا رو شکر به من که رسید چون نفرات آخر بودم دیگه انگشت نگاری نشدم و بعد از 4 ساعت معطلی از فرودگاه خارج شدیم. روز اول مدینه همینطوری ما رو ول کردند تو حرم، و من تقریبا بی هیچ احساسی وارد حرم شدم!!! هم از دیدن پیامبر خوشحال بودم و هم نمی دونستم چی کار کنم، از جمع خارج شدم و رفتم یک گوشه ، دوست دارم اینجور جاها تنها باشم، اینجوری بیشتر بهم خوش می گذره، خلاصه اولاش نمی فهمیدم کجا هستم ، اما اولین بار که وارد روضه رضوان شدم ناخود آگاه اشکام جاری شد نمی دونستم واسه چی ، فقط اشک می ریختم، انگار تازه فهمیده بودم کجا هستم و بر محضر چه کسی وارد شدم. خانه حضرت فاطمه س رو می دیدم که چه قدر مظلومانه اون گوشه واقع شده بود و پر بود از خاک، منبر پیامبر، بلال، ستون توبه و دری از درهای بهشت، واقعا زیبا بود.
دوست داشتم همونجا می موندم و به این همه زیبایی نگاه می کردم و باهاشون حرف می زدم. اما...
قشنگ تر از اینها گنبد خضراء بود که همیشه تو عکسا می دیدم و عاشق این گنبد سبز بودم، تو مدینه ساعتها می نشستم تو صحن و به این گنبد خیره می شدم و لذت می بردم، رفت و آمد آدم ها یکی دیگه از دیدنیها بود، از تمام نژادها و قوم ها اونجا جمع بودند، می شد فرهنگ ها رو دید و از اینکه تو این دنیای به این آشفتگی هم دین و هم کیش زیاد داری لذت ببری. موقع نماز از همه زیباتر بود، تمام مغازه ها می بستند و دعوت خدا رو با جان دل لبیک می گفتند، و همین جا هم تاسف می خوردم و هم خوشحال بودم ، خوشحال از اینکه مسلمانان خوبی داریم و افسوس از اینکه چرا تو ایران که حکومت اسلامی ست اینجوری نیست؟ تو ایران، کنار حرم امام رضا (ع) اونم شیعه علی (ع) وقت نماز هنوز مشغول کسب و کار!!! خود خدا گفته بنده من از هیچی نترس من روزیتو می دم، اما گیر کار اینجاست که از همه کمتر خدا رو قبول داریم!!!
مدینه هم تموم شد، فکر نمی کردم وداع با پیامبر تا این حد واسم سخت باشه، تا حالا انقدر به خاطر دوری از کسی اشک نریخته بودم، اما پیامبر و گنبد خضراء چیز دیگریست!!!
بالاخره وقت محرم شدن رسیده بود، همه یک دست سفید، و اون لباس های قشنگی رو که این همه ذوق پوشیدنشون رو داشتم به تن کردم و از خدا خواستم دلم هم مثل اینا سفید باشه.
مسجد شجره مُحرِم شدیم و شدیم مَحرَم خدا، در احرام بودن خیلی سخت بود با اینکه زمانش کوتاه بود ، اما دل کندن از خود همیشه سخته، اونم واسه کسی مثل من!!!
وارد خونه خدا شدم، گرچه لایق نبودم، اما دعوت خدا بود و ما هم با جان و دل پذیرفتیم ، گفتند سرها پایین، سجده کنید و از خدا بخواهید که عزت است و از غیر خواستن ذلت.
نمی دونستم چی بخواهم، تو راه به این فکر بودم که چی بخوام که کم نباشه، خلاصه از صاحب خانه تقاضای عطیه کردم به امید عطا.
از لحظه اول چی بگم، نمی دونم چه احساسی داشتم، اما می دونم اونی که همه واسم می گفتند نبود، نمی دونم٬ احساس راحتی می کردم، نمی دونم چه حسی بود!!!
اما انگار یک چیز طبیعی بود، نه خارق العاده!!! خارق العاده بود اما نبود!!! نمی دونم!!! بهتره هیچی نگم، فقط همینو می دونم احساسم با اون چیزی که همه می گفتند زمین تا آسمون فرق داشت.
خیلی راحت و بدون هیچ ترسی طواف و بقیه اعمال رو انجام دادم اونم جدا از کاروان، فقط آخر هر عمل و آغازش همراه کاروان بودم برای نیت کردن و توضیح اینکه چه باید بکنیم.
و به همین راحتی و شاید هم سختی بهمون می گن حاجیه!!! من که باورم نمی شه و ی جورایی معذبم یا دوست ندارم که با این اسم صدا زده بشم ، شاید چون فکر می کنم واسه حاجیه شدن خیلی زوده، و باید کلی انسان بود تا حاجیه بشی، وگرنه با 7 دور چرخیدن که حاجیه نمی شن، در ثانی حاجیه شدن آسونه و نگه داشتنت سخت. اگه همه حاجی و حاجیه بودن که دنیا گلستون بود و به امام زمان (عج) احتیاجی نبود!!!
مکه هم زیبا بود ، وقتی می رفتم طبقه دوم یا بالای پشت بوم، از اون بالا چرخیدن آدما خیلی قشنگ بود، عبادت این همه آدم، برای خدا، و احترامشون به هاجر ، یک کنیز که با بندگی به جایی رسید که هرکس به دیدن خدا میاد ناچار به دیدن اون هم باید بره، اینها همه جای فکر کردن داره، باید دید اینها چه کردند که به اینجا رسیدند؟ ما کجاییم و اونها کجا؟ اصلا سعی کردیم ذره ای مثل اونا باشیم؟ سعی که هیچی!!! اصلا قصدش رو داشتیم؟؟؟؟ نمی دونم...
زیباتر از تمام اینها وقت نماز بود، عجب لذتی داشت نماز در مسجد الحرام. همه با هم بلند می شدند، می نشستند، به رکوع و سجود می رفتند، و آمین می گفتند.
دوست داشتم موقع نماز خودم نماز نخونم و فقط به اینا نگاه کنم، اما باز دلم نمی اومد این صفا رو از دست بدم و با اونا هم آهنگ نشم.
خوبه وقتی مکه می ریم فکر کنیم، به همه چیز و به هیچ چیز!!! فکر نکنیم مکه معجزه می کنه، برای من که نکرد، من همونیم که بودم!!!
خوشا به حال اونایی که با یک بار مکه رفتن تمام زندگی شون عوض می شه.
اتفاق جالبی که واسم افتاد یک شب تو مسجد الحرام بودم ، خوابم اومد و یک ساعتی خوابیدم، و خواب استادم رو دیدم، کسی که اگه نبود شاید من اون موقع اونجا نمی بودم و هنوز همون آدم قبلی باقی می موندم، واقعا واسم جالب بود که چرا من تو مسجد الحرام خواب اون رو باید می دیدم، حتما حکمتی داشته و خدا می خواسته یاد زحماتش بیافتم و حداقل کاری که می تونم واسش بکنم رو انجام بدم، من هم تا جایی که تونستم کوتاهی نکردم.
تو این سفر بر خلاف بقیه که یک دور قرآن رو ختم کردند، من فقط ترجمه چند سوره رو خوندم، عربی شو قبلا هم خونده بودم، حالا می خواستم خدا با زبون خودم باهام حرف بزنه،
خلاصه از نظر حجم زیارت هم خیلی پر بار عمل نکردم!!!
خدا خود داند و من ندانم که آیا این سفر مورد قبول واقع می شه یا نه؟؟؟!!!بر خلاف مدینه، موقع خداحافظی با خدا ناراحت نبودم، آخه مگه آدم با خدا خداحافظی می کنه؟ عالم محضر خداست،
نمی دونم شاید هم این بهانه من دل سیاهه...
14 روز با تمام بدی ها و خوبی هاش تموم شد، و من هم به امید سفر دیگه همراه با بینش و آگاهی و معرفت بیشتر چشم به رحمت خدا دوخته ام.
التماس دعا

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در یکشنبه
1387/02/01 و ساعت
1:20 AM |