تبليغاتX
آیا نمیداند که همانا خدا ناظر اوست

گفتم كه: روى خوبت از من چرا نهانست؟
گفتا: تو خود حجابى ورنه رخم عيانست
گفتم: مرا غم تو، خوشتر ز شادمانى
گفتا كه: در ره ما، غم نيز شادمانست!
گفتم: فراق تا كى؟ گفتا كه: تا توهستى
گفتم: نفس همين ست، گفتا: سخن همانست
گفتم كه: حاجتى هست، گفتا: بخواه از ما!
گفتم: غمم بيفزا، گفتا كه: رايگانست!
گفتم: ز فيض بپذير اين نيم جان كه دارم

 گفتا: نگاه دارش، غمخانه‏ى تو، جانست

بازم ی جمعه دیگه گذشت و نیامد!!! حتما که تقصیر من و توست٬ حتما خوب میزبانی نیستیم...

از خیلی وقت پیش دوست داشتم یا یک ختم صلوات یا ختم قرآن بذارم تو بلاگم٬ امروز خدا رو شکر قسمت شد و می خوام ازتون خواهش کنم هر کسی که دوست داره شرکت کنه و به نیت امام زمان (عج) هر چند تا که خواست صلوات بفرسته٬ فقط زیاد بفرستید که ۱۲۰۰۰ تا بشه حالا هر کسی خواست شرکت کنه لطفا تو کامنت ها اعلام کنه و بگه من اسمش رو بنویسم. ممنون

آسمان مال من است
درد و دل ساده
ملوس
پیشامد ۲۰۰ تا
توسکا
دلتنگ
الهه ۱۰۰۰ تا
یک زمینی برای آسمانی ها
مولود
آقای ایکس ۱۰۰تا
بیتا سالک
عبدالله
محتاج دعا ۲۰۰ تا
مهدی/ حیرت نامه ۱۰۰ تا
سمیرا ۲۰۰ تا
هم ولایتی ۲۰۰ تا
z ۲۰۰ تا
ایمان ۲۰۰ تا
یه بیقرار ۲۰۰ تا

 
 
... ۱۰۰تا
صالح ۵۰۰ تا
متولد ماه مهر ۱۰۰ تا
الهه ۱۰۰۰ تا
صبا ۲۰۰ تا
الهه ۱۰۰۰ تا
طاهره ۱۴۰۰ تا
 
 
 
 
 


+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در جمعه 1387/02/27 و ساعت 5:2 PM |

دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟ دختز كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري من سيبيل مي زارم تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چيزي نگفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد:  اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كندبرويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتانرا بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد.

 آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

 

 

منبع: www.alivaram.com

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در پنجشنبه 1387/02/26 و ساعت 0:24 AM |
امشب ولادت حضرت زینب است.

ولادت بانویی که خیلی دوسش دارم٬ زیاد بلد نییستم در وصفش بگم .

فقط دوست داشتم از اینجا به همه کسایی که دوسش دارن و دوست دارن ذره ای از ویژگی های اون رو داشته باشم تبریک بگم.

می دونید زینب یعنی زینت پدر ٬ و الحق والانصاف که خوب زینتی بود برای پدر و خوب یار و یاوری برای تنهاییهایش و چه خوب پرستاری برای فرزندان علی٬ و چه خوب خواهری٬ و چه یگانه زنی.

تا زینب بود ٬ حسین غمی نداشت٬ و همه امور به دست او بود. اگر زینب نبود الان ما از کربلا چیزی نمی دونستیم ٬ اگه قدرت او نبود و اونطوری جلو دشمن نمی ایستاد و از اسلام دفاع نمی کرد٬ دیگه کسی نمی دونست عاشورا چیه!!! و کسی نمی دونست امام حسین ع واسه چی جنگیدند؟

یاد ی شعر افتادم که بک گراند گوشیم هم کرده بودمش ی مدتی: کربلا در کربلا می ماند اگر زینب بود

خلاصه خوب بانویی است زینب٬ و کاش ذره ای زینبی باشیم ٬ تا دیگه انقدر غصه نداشته باشیم و همه چی رو به خدا بسپاریم و باور کنیم که اون مواظبمون و الکی غصه نخوریم...

خب٬ انشالله که روز خوبی رو گذرونده باشید و بنده رو هم در دعاهاتون فراموش نکرده باشید٬ البته حالا اگه فراموش کردید اشکال نداره٬ می تونید جبران کنید هر وقت دعا کنید به ما می رسه. پس یادت نره هااااااااااااا

التماس دعا

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در یکشنبه 1387/02/22 و ساعت 11:33 PM |

چهره شيطان

رسول اكرم (صل الله عليه و آله و سلّم) به اصحاب و ياران خود فرمودند:

مي خواهيد به شما چيزي ياد بدهم كه اگر به آن عمل كنيد به اندازه مشرق تا مغرب شيطان از شما دور گردد؟

عرض كردند: بله يا رسول الله، حضرت فرمودند:

روزه، شيطان را سياه مي كند.

صدقه، كمرش را مي شكند.

استغفار، بند دلش را پاره مي كند.

و دوستي براي خدا و همدستي و همياري در كار خير و مواظبت بر عمل صالح و نيك دنباله اش را بريده و پشتش را قطع مي نمايد.

بحارالانوار، ج 60، ص 261 و264 و ج 93، 246، سفينة البحار، ج 5، ص 214/ امالي شيخ صدوق مجلس 15.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

را ه نفوذ شيطان

امام جعفر صادق (عليه السلام):

چون شيطان طاعات، عبادات و اعمال تو را آراسته و تزيين نمايد و در نظرت خوب جلوه دهد، هرگز مغرور و فريفته او نشو، زيرا ممكن است نود و نه باب از خير و نيكويي را به روي تو باز كند، اما پس از نود و نه امر، در قدم صدم كار خود را صورت دهد.

پس در ممانعت با او مقابله كن و مراقب باش، و راه نفوذ و فريب او را ببند و بگير، و با اميال و مقاصد او مبارزه كن.

مصباح الشيعه، باب 39

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهار پند خداوند

پند خداوند عزّوجلّ به حضرت موسي ( عليه السلام):

اي موسي، سفارش مرا درباره 4 چيز خوب بخاطر بسپار.

اول: تا وقتي كه گناهت بخشيده نشده است و مورد آمرزش قرار نگرفته اي، به عيب ديگران مشغول مشو.

دوم: تا زماني كه گنج ها و خزانه هاي من تمام نشده است، براي رزق و روزيت غمناك و ناراحت مباش.

سوم: تا موقعي كه ملك و سلطنت و پادشاهي من از دست نرفته و زايل نشده است، به جز من به ديگري اميد نداشته باش.

چهارم: تا هنگامي كه مژده شيطان را نديده اي از مكرش ايمن و آسوده خاطر مباش.

مصباح الشيعه، باب 39

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

معصيت و نافرماني

شيطان اولين كسي بود كه معصيت و نافرماني خدا كرد و آشكارا با او مخالفت نمود.

بحارالانوار: ج 8، ص 262/ كافي: ج 2، ص 386./ مستدرك: ج 18، ص 206.

 

 

                

  

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در جمعه 1387/02/20 و ساعت 12:27 PM |
زندگی چیست؟

هیچی نیست!!! ی روز شادی ٬ ی روز غمگین٬ ی روز فقیری ٬ ی روز پولدار ٬ ی روز عاشق٬ ی روز فارغ و همینطور همه چیز ادامه داره و کاری به من و تو نداره که این وضعیت رو دوست داریم یا نه؟ می تونیم باهاش کنار بیاییم یا نه؟ ما مجبوریم که ادامه بدیم٬ چه بخوایم و چه نخوایم٬ چه شاد باشیم چه افسرده٬ باید زندگی کنیم و باید ادامه بدیم.

پس بهتره که باهاش راه بیاییم و به خوبی ادامش بدیم٬ چون در غیر این صورت تنها کسی که ضرر می کنه خود ما هستیم٬ تنها کسی که رنج می کشه خود ما هستیم٬  و یاد گرفتن این مهارت خیلی مهمه٬ خیلی مهمه که بتونیم در مواقع سختی و موقع هایی که اوضاع بر وفق مراد نیست٬ بازم خوشحال باشیم و خدا رو شکر کنیم به خاطر نعمت هایی که خدا بهمون داده و تمرکزمون بر جنبه های مثبت اوضاع باشه. خیلی سخته که مثل پیامبر (ص) در مواقع سختی بگیم الحمدالله علی کل حال ٬ خیلی دوست دارم اینطوری باشم٬ دوست دارم باشم اما نیستم!!! فاصله حرف تا عمل هزار ساله.

دنیا واسه من و شما نایستاده٬ به سرعت در حال گذشتنه و این ما هستیم که باید خودمون رو باهاش هماهنگ کنیم و در این شتاب گم و نابود نشیم٬ در این شتاب خودمون رو نبازیم٬ اعتقاداتمون رو گم نکنیم٬ خوبی ها رو فراموش نکنیم و یادمون نره از کجا اومدیم و به کجا می ریم!!! یادمون نره مقصدمون کجاست٬ یادمون نره واسه چی زنده ایم٬ و کی این حق رو بهمون داده٬ یادمون نره که روز ازل ازمون پیمان گرفتن٬ یادمون نره...٬

و عجیب اینکه در روزمرگی زندگی تمام اینها رو به باد فراموشی می سپاریم و می شیم یک پارچه منیت!!! و عجیب است این انسان!!! انسانی که به یک نفسی وصل است و اگر اراده خدا نباشد لحظه ای نیست٬

نمرودی که ادعای خدایی می کرد چگونه مرد؟ با یک پشه!

پس ما دیگر چه می گوییم؟ ادعایمان چیست؟ فخر فروشی برای چی؟ نمی دانم٬ نمی دانم چرا تا این حد اسیر زندگی شده ام٬ اسیر این همه فنا٬ نمی دانم چه کنم و چگونه رهایی یابم!!!

گاهی چنان دچار یاس می شوم و گاهی چنان درگیر زندگی ... نمی دانم چه کنم!!! مدام درگیرم٬ درگیر نفس و اله!!!

و چه قدر زیبا بود زمانی که در اوج بودم و چه بد است زمان حال!!!

گویا لحظه به لحظه بیشتر در حال سقوط هستم٬ کمکم کن بار الها٬ بر من رحم کن...

از این سر در گمی خسته ام٬ از این بیهودگی ها خسته ام٬ نه اینکه دنیا بد باشد٬ بر عکس خیلی خوب است که حضرت علی (ع) فرموده اند: دنیا محل تجارت است٬ برای مومنی که بخواهد توشه جمع کند٬ نه اینکه پول بد باشد ٬ بر عکس تمام اینها خوب است و لذت بخش ٬ به شرط استفاده صحیح.

به هر حال نمی دانم چه کنم و کجا روم!!!  تا به آرامش برسم٬ آخر خط من کجاست؟

..........................................

پاورقی: خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدم!!! چیز دیگه ای می خواستم بگم اما شد این!!! شاید خواست خدا بوده...

راستی چند وقته که می خوام که درباره امام زمان ی مطلبی بذارم اما انگار سعادتشو ندارم!!! اونم تقصیره خودمه٬ خلاصه فقط اینو بگم: اللهم عجل لولیک الفرج. و انشالله که دل امام زمان از ما خشنود باشه و فقط لقلقه زبانمان نباشد که بگیم آقا دوست داریم و در عمل هم اینارو  ثابت کنیم. انشالله

التماس دعا

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در پنجشنبه 1387/02/12 و ساعت 7:27 PM |
سلام

چند وقته می خوام آپ کنم هزار تا موضوع اومد تو ذهنم و رفت!!! و از هیچ کدومش نگفتم...

حالا که حوصله م سر رفته و نمی دونم چی بگم اومدم آپ کنم خوب می شم ٬ نه؟

کلی درس و تحقیق و کار دارم و بس که تنبل شدم زورم میاد انجامشون بدم و فقط زحمت می کشم و نگرانشون هستم اینم خودش کلی کاره دیگه!!!

خب حرفای من که سر و ته نداره٬ کتاب نیایش های پیامبر رو باز کردم و گفتم ی متن از اون رو بنویسم بهتره:

من ناتوانم

خداوندا!

 من ناتوانم

در راه خشنودی خود٬ توانایم ساز

هدایت مرا به سوی نیکی٬ به دست گیر

و اسلام را منتهای خشنودی من گردان.

خداوندا!

من ناتوانم٬ توانایم گردان

خوارم٬ عزیزم بدار

و تنگدستم٬ بی نیازم کن

ای مهربان ترین مهربانان.

 

کلی حرف نوشتم اما گفتم اینا به چه درد شما می خوره و الکی وقتتون رو می گیره و خلاصه پاکشون کردم٬ فقط لطفا واسم دعا کنید .

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/02/10 و ساعت 0:26 AM |

 

هر رفتنی را بازگشتنی ست

۱۳ فروردین بود که رفتیم دانشکده الهیات و از اونجا با اتوبوس ها رفتیم فرودگاه٬ قشنگ ترین لحظه سفر موقع بدرقه بود ٬ وقتی که قرآن ها رو می دادند و آهنگ صلواتُ  شنیده می شد، احساس خیلی قشنگی داشتم ...

صبح رسیدیم مدینه ، تو فرودگاه انگشت نگاری می کردند، هر کی نمی دونست فکر می کرد وارد آمریکا شده!!! کار ایران به کجا رسیده که عربا از ما انگشت نگاری بکنند، خدا رو شکر به من که رسید چون نفرات آخر بودم دیگه انگشت نگاری نشدم و بعد از 4 ساعت معطلی از فرودگاه خارج شدیم. روز اول مدینه همینطوری ما رو ول کردند تو حرم، و من تقریبا بی هیچ احساسی وارد حرم شدم!!! هم از دیدن پیامبر خوشحال بودم و هم نمی دونستم چی کار کنم، از جمع خارج شدم و رفتم یک گوشه ، دوست دارم اینجور جاها تنها باشم، اینجوری بیشتر بهم خوش می گذره، خلاصه اولاش نمی فهمیدم کجا هستم ، اما اولین بار که وارد روضه رضوان شدم ناخود آگاه اشکام جاری شد نمی دونستم واسه چی ، فقط اشک می ریختم، انگار تازه فهمیده بودم کجا هستم و بر محضر چه کسی وارد شدم. خانه حضرت فاطمه س رو می دیدم که چه قدر مظلومانه اون گوشه واقع شده بود و پر بود از خاک، منبر پیامبر، بلال، ستون توبه و دری از درهای بهشت، واقعا زیبا بود.

دوست داشتم همونجا می موندم و به این همه زیبایی نگاه می کردم و باهاشون حرف می زدم. اما...

قشنگ تر از اینها گنبد خضراء بود که همیشه تو عکسا می دیدم و عاشق این گنبد سبز بودم، تو مدینه ساعتها می نشستم تو صحن و به این گنبد خیره می شدم و لذت می بردم، رفت و آمد آدم ها یکی دیگه از دیدنیها بود، از تمام نژادها و قوم ها اونجا جمع بودند، می شد فرهنگ ها رو دید و از اینکه تو این دنیای به این آشفتگی هم دین و هم کیش زیاد داری لذت ببری. موقع نماز از همه زیباتر بود، تمام مغازه ها می بستند و دعوت خدا رو با جان دل لبیک می گفتند، و همین جا هم تاسف می خوردم و هم خوشحال بودم ، خوشحال از اینکه مسلمانان خوبی داریم و افسوس از اینکه چرا تو ایران که حکومت اسلامی ست اینجوری نیست؟ تو ایران، کنار حرم امام رضا (ع) اونم شیعه علی (ع) وقت نماز هنوز مشغول کسب و کار!!! خود خدا گفته بنده من از هیچی نترس من روزیتو می دم، اما گیر کار اینجاست که از همه کمتر خدا رو قبول داریم!!!

مدینه هم تموم شد، فکر نمی کردم وداع با پیامبر تا این حد واسم  سخت باشه، تا حالا انقدر به خاطر دوری از کسی اشک نریخته بودم، اما پیامبر و گنبد خضراء چیز دیگریست!!!

بالاخره وقت محرم شدن رسیده بود، همه یک دست سفید، و اون لباس های قشنگی رو که این همه ذوق پوشیدنشون رو داشتم به تن کردم و از خدا خواستم دلم هم مثل اینا سفید باشه.

مسجد شجره مُحرِم شدیم و شدیم مَحرَم خدا، در احرام بودن خیلی سخت بود با اینکه زمانش کوتاه بود ، اما دل کندن از خود همیشه سخته، اونم واسه کسی مثل من!!!

وارد خونه خدا شدم، گرچه لایق نبودم، اما دعوت خدا بود و ما هم با جان و دل پذیرفتیم ، گفتند سرها پایین، سجده کنید و از خدا بخواهید که عزت است و از غیر خواستن ذلت.

نمی دونستم چی بخواهم، تو راه به این فکر بودم که چی بخوام که کم نباشه، خلاصه از صاحب خانه تقاضای عطیه کردم به امید عطا.

از لحظه اول چی بگم، نمی دونم چه احساسی داشتم، اما می دونم اونی که همه واسم می گفتند نبود، نمی دونم٬  احساس راحتی می کردم، نمی دونم چه حسی بود!!!

اما انگار یک چیز طبیعی بود، نه خارق العاده!!! خارق العاده بود اما نبود!!! نمی دونم!!! بهتره هیچی نگم، فقط همینو می دونم احساسم با اون چیزی که همه می گفتند زمین تا آسمون فرق داشت.

خیلی راحت و بدون هیچ ترسی طواف و بقیه اعمال رو انجام دادم اونم جدا از کاروان، فقط آخر هر عمل و آغازش همراه کاروان بودم برای نیت کردن و توضیح اینکه چه باید بکنیم.

و به همین راحتی و شاید هم سختی بهمون می گن حاجیه!!! من که باورم نمی شه و ی جورایی معذبم یا دوست ندارم که با این اسم صدا زده بشم ، شاید چون فکر می کنم واسه حاجیه شدن خیلی زوده، و باید کلی انسان بود تا حاجیه بشی، وگرنه با 7 دور چرخیدن که حاجیه نمی شن، در ثانی حاجیه شدن آسونه و نگه داشتنت سخت. اگه همه حاجی و حاجیه بودن که دنیا گلستون بود و به امام زمان (عج) احتیاجی نبود!!!

مکه هم زیبا بود ، وقتی می رفتم طبقه دوم یا بالای پشت بوم، از اون بالا چرخیدن آدما خیلی قشنگ بود، عبادت این همه آدم، برای خدا، و احترامشون به هاجر ، یک کنیز که با بندگی به جایی رسید که هرکس به دیدن خدا میاد ناچار به دیدن اون هم باید بره، اینها همه جای فکر کردن داره، باید دید اینها چه کردند که به اینجا رسیدند؟ ما کجاییم و اونها کجا؟ اصلا سعی کردیم ذره ای مثل اونا باشیم؟ سعی که هیچی!!! اصلا قصدش رو داشتیم؟؟؟؟ نمی دونم...

زیباتر از تمام اینها وقت نماز بود، عجب لذتی داشت نماز در مسجد الحرام. همه با هم بلند می شدند، می نشستند، به رکوع و سجود می رفتند، و آمین می گفتند.

دوست داشتم موقع نماز خودم نماز نخونم و فقط به اینا نگاه کنم، اما باز دلم نمی اومد این صفا رو از دست بدم و با اونا هم آهنگ نشم.

خوبه وقتی مکه می ریم فکر کنیم، به همه چیز و به هیچ چیز!!! فکر نکنیم مکه معجزه می کنه، برای من که نکرد، من همونیم که بودم!!!

خوشا به حال اونایی که با یک بار مکه رفتن تمام زندگی شون عوض می شه.

اتفاق جالبی که واسم افتاد یک شب تو مسجد الحرام بودم ، خوابم اومد و یک ساعتی خوابیدم، و خواب استادم رو دیدم، کسی که اگه نبود شاید من اون موقع اونجا نمی بودم و هنوز همون آدم قبلی باقی می موندم، واقعا واسم جالب بود که چرا من تو مسجد الحرام خواب اون رو باید می دیدم، حتما حکمتی داشته و خدا می خواسته یاد زحماتش بیافتم و حداقل کاری که می تونم واسش بکنم رو انجام بدم، من هم تا جایی که تونستم کوتاهی نکردم.

تو این سفر بر خلاف بقیه که یک دور قرآن رو ختم کردند، من فقط ترجمه چند سوره رو خوندم، عربی شو قبلا هم خونده بودم، حالا می خواستم خدا با زبون خودم باهام حرف بزنه،

خلاصه از نظر حجم زیارت هم خیلی پر بار عمل نکردم!!!

خدا خود داند و من ندانم که آیا این سفر مورد قبول واقع می شه یا نه؟؟؟!!!بر خلاف مدینه، موقع خداحافظی با خدا ناراحت نبودم، آخه مگه آدم با خدا خداحافظی می کنه؟ عالم محضر خداست،

نمی دونم شاید هم این بهانه من دل سیاهه...

14 روز با تمام بدی ها و خوبی هاش تموم شد، و من هم به امید سفر دیگه همراه با بینش و آگاهی و معرفت بیشتر چشم به رحمت خدا دوخته ام.

                                                        التماس دعا

 

 

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در یکشنبه 1387/02/01 و ساعت 1:20 AM |