تبليغاتX
آیا نمیداند که همانا خدا ناظر اوست
این روزا خیابونا پر شده از پرچم و چادر و شعر و تسلیت و چایی و خرما و نبات.

و این نشون می ده یک محرم دیگه از راه رسیده. مردم بدجوری شور حسینی دارند و یا حداقل اینطوری نشون می دند. ربطی هم به قیافه شون نداره، پسرای ابرو برداشته و دخترای هفت قلم آرایش کرده همه میان در عزای حسین ع . و این چه چیزی رو نشون می ده؟ توی برف میان وسط خیابون و سینه زنی و عزاداری می کنن.

نمی دونم اینا خوبه یا بده؟ هر چی هست اعتقاده مردمه. و حتماً واسشون یک دنیا ارزش داره. و بهش ایمان دارن. شاید خیلی خیلی خیلی هم اسراف بشه. یک عده آدم شکم گنده باز شکم هاشون گنده تر بشه و اون ضعیفا... درست مثل افطاری های ماه رمضان...

من هنوز هدف از این چایی دادن های تو خیابون رو نفهمیدم!!! یک نوع عزاداریه، درست. اما هدفش چیه که چایی می دن؟ البته قشنگه، نمی دونم...

کاش کمی حسینی بودیم و حسینی بودن رو یاد می گرفتیم...

ایام تسلیت باد



+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/10/17 و ساعت 12:36 PM |
آخر ترم است و من دانشجو!!!

باز آخر ترم شد و یاد درس ها افتادم.

یاد سیل عظیم تحقیقات

یاد تحویل پایان نامه و ارایه گزارش کارورزی که از ترم قبل مونده

یاد حجم زیاد کتب و تکمیل جزوات

یاد استرس و دلشوره و بیدار خوابی های شب های امتحان

دیگه ترم آخره و راحت می شم.

بالاخره می شم لیسانسه مملکت که هیچی بارش نیست!!!

بعد انشالله می شم فوق لیسانسه این مملکت که اگه خدا بخواد به اندازه 2 قرون چیزی بارم باشه!!!

تازه اگه خدا بخواد، اگر هم نخواست که بازم هیچی بارم نیست.

خوشم میاد از اعتماد به نفس خودم که انقدر به خودم روحیه می دم.

اصلا با این اوصاف من دشمن می خوام چی کار!!!

خلاصه محتاجیم به دعای دوستان عزیز

برای سپری شدن این ترم آخری


نمی دونم چی شده که اینطوری شده

البته دونستنش رو که می دونم

اما باید چی کار کرد؟

به قول آقای حورایی که اونم از قول یکی دیگه می گه: سؤالات مخرب نپرسید(چرا)، سؤالات سازنده بپرسید(چگونه، چی کار کنم)

حالا منم از خودم می پرسم چی کار کنم که همه چیز خوب بشه.

می دونید مشکل اینجا نیست که ندونم، می دونم و عمل نمی کنم، و این خیلی بده!!!

گاهی وقتا توانایی عمل کردن به خیلی از کارها رو ندارم.

نمی دونم چرا؟!!! شاید چون فکر می کنم واسه شخصیتم بده!!! چه حرف غریبی!!!

شاید چون از اول یک طوره دیگه بودم و حالا می خوام که طور دیگه باشم و تغییر همیشه سخته، اما ممکن...

می دونم که باید عوض بشم، اما قبول کن که سخته...

نمی دونم، به هر حال خواستن توانستنه

حرف زیاد است و...

شاید با کمی صبر همه چیز درست بشه...

امیدوارم





+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/10/03 و ساعت 11:9 PM |
امشب عکس و فیلمم رو گرفتم

قشنگ شده بود

باشد خاطره ای برای نوادگانمان، تا ما رو ببینن و حال کنن!!!

جات خیلی خالی بود.

کاش با هم می رفتیم...

...............

پی نوشت: این بلاگفا هم که شکلک هاشو برداشته، نمی ذاره آدم راحت ابراز احساسات کنه!!!


+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/10/03 و ساعت 0:18 AM |